یا عماد من لا عماد له
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت.
سهراب
*
حیف!
حیف ِ من!
حیف ِ وقت!
حیف ِ تلاش های بی وقت ِ من!
یادم باشد که چقدر حیف شد تا دیگر حیف نشود!!
یا نور المستوحشین فی الظلم
یک شهید! نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟
برای آن ها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ، فاجعه ی هولناک و شرم ِ زوال است،
گم شدن در نیستی است. آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود.
چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که:
«بمیرید، پیش از آن که بمیرید»!
.
در بیرون خبری نیست، هرکه به بیرون چشم بدوزد، در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد. به خود باز گرد؛
در آن جا همه چیز خواهی یافت زیرا همه چیز آن جاست. بیرون، ظلمات است.
از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد.
.
چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند، این به ظاهر دوستداران بشر! دروغ می گویند، دروغ، نمی فهمند؛
می فهمند و نمی خواهند؛ نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد، زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد، زندگی را چه آتشی گرم کند؟
اگر نیایش نباشد، زندگی را به چه کار شایسته یی صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، امام قائمی، موعودی در دل نباشد، ماندن برای چیست؟
اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد، صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد، بردباری در عطش از بهر چه؟
.
و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم؛
پس از این، مرا «کم تر» خواهید دید.
دکتر علی شریعتی
*
اول خوب بشناس بعد قضاوت کن. تحلیل هایی که فقط به خاطر این که اظهار نظر کرده باشی مطرح کنی – در صورتی که اطلاعی نداری- به درد ِ صنف ِ تاکسیرانان می خورد.
این قدر راحت درباره ی کسانی که اصلا ً ندیدیمشان قضاوت نکنیم!
**
قصد داشتم این جا از دولت و حامیانش انتقاد نکنم.
قصد داشتم این جا از مسئولین ِ بلند پایه و کوتاه پایه – چه آن ها که خود را مسئول می دانند و چه آن ها که خود را مسئول که هیچ، شهروند هم نمی دانند- انتقاد نکنم.
در کل قصد ِ داد و قال ِ لب ِ گودی نداشتم و نمی خواستم بنشینم و بگویم «لِنگِش کن».
هنوز به این آخری پایبندم اما ...
***
من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
****
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
یا من هو بعباده خبیر بصیر
سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.
سهراب
*
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
**
غربت هم ارثی ست!
***
توکل بر تو
که به حال ما آگاهی و بینا
و بر همه چیز توانا
یا طبیب القلوب
برای سیاست بازی، برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذت بردن از زندگی، همیشه وقت است. اما برای فراگیری، وقت همین الان است و می گذرد. وانگهی، «بی مایه فطیر است». آدم بی سواد، سیاستش قیل و قال های بی ریشه است، و خدمتش پوچ و حقیر، و زندگی اش و لذتش گند، سطحی و عامیانه و بی ارزش.
ارزش و عمق و اصالت هر کاری، به میزان خودآگاهی، رشد شخصیت، سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است.
دکتر علی شریعتی
*
اگر پشتوانه فکری نداشته باشی، عباداتت هم به درد نمی خورد. همین می شود که در کشور، مشکلاتی پیش می آید.
مسلمان کسی ست که در مشکلات به یاد خداست و چون می داند که این سختی ها را در برابر دیدگان ِ معشوقش تحمل می کند، نه تنها رنجور نمی شود بلکه مشکلاتش را شیرین می بیند. اگر از اسلام به این پوسته ی ظاهری اکتفا نکنیم و سعی کنیم به عمق ِ اعتقادمان بیفزاییم، آن وقت است که کشورمان، اسلامی – بر مبنای اسلام ناب محمدی(صل الله علیه و آله)- خواهد شد. انشاء الله.
اعتقادی که پشتوانه فکری نداشته باشد، حجابی که فقط به خاطر اجبار والدین رعایت شود، نمازی که فقط برای خالی نبودن عریضه و نه برای ارتباط با خالق ِ پشتیبان ( یا عماد من لا عماد له) خوانده شود، پس از مدتی بی معنی تلقی خواهد شد. چنانچه در جامعه ی خود شاهدیم که چنین ارزش هایی به دلیل انتقال ناصحیح و کم کاری خودمان و خودشان، به دست فراموشی سپرده می شوند.
حال وظیفه ی ما چیست؟
وظیفه ی ما نشستن در کنج خانه نیست!
وظیفه ی ما داد و قال و شکایت از وضع موجود نیست!
وظیفه ی ما برخوردهای منفعلانه نیست!
وظیفه ی ما انجام کارهای مقطعی که هیچ هدف کلی را دتبال نمی کنند و برخی با دیگری تناقض دارند نیست!!
وظیفه ی ما فراگیری، دانستن، تفکر، نهادینه کردن ِ تفکر در خود (و [لا] تنسون انفسکم)، عمل به آن (و عملوا الصالحات)، شناخت محیط، حضور در اجتماع، انتشار حق، تصحیح ِ برداشت های نادرست، مبارزه با آنانی که حق را دیده اند ولی انکار می کنند و خیلی چیزهای دیگر است.
لکن وقت محدود است و وظایف بسیار. و آنکس –چه کشته شود و چه زنده بماند- در این کارزار پیروز است که از وقتش بهترین استفاده را بکند، که لیس للانسان الا ما سعی.
**
شروع به نوشتن که کردم، قصد ِ نوشتن (*) را نداشتم، اما نوشتم، به همین دلیل کامل نیست.
شرح و بسط و تصحیحاتش باشد برای بعد...
***
نگاه نکن که می گوید، بنگر چه می گوید!
****
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
سهراب
*****
اللهم احینا حیات محمد و آل محمد
یا انیس من لا انیس له
کودکان به بازی، در ساحل دریا خانه می سازند، به آن دل می بندند، با آن زندگی می کنند و دمی بعد موجی خروشان خانه را در خویش می بلعد، و عزایش را بر دل صاحب خانه می نشاند.
چنین است زندگانی ما در این دنیا؛ و اگر کودک، خانه بر ساحل سست دریا بنا می کند، ما خانه ی آرزوها بر ساحل باد می سازیم.
به کودکی ماننده ایم که با شور و شوق، آدمکی از برف می سازد و جاودانگیش را آرزو می کند و در نهایت بر نقشه های نقش بر آب شده و آرزوهای بر باد رفته افسوس می خورد.
متقین – سید مهدی شجاعی
*
دوستی و رفاقت، حقوقی بس عجیب برای هر دو نفر در پی دارد. حقوقی که گاه از روی سهو و گه گاه از روی عمد نادیده گرفته می شود. آن کس که وظایفش را می داند، باید عمل کند و در پی حقوقی که از او پایمال شده نباشد، چه اینها رحمت خداوند بر اوست و صبر بر این رنج ها راهی برای رشد...
یکی از این حقوق نشکستن ِ حرمت و نگفتن ِ سخنی ست که او را بیازارد. و این حرمت نگاه داشتن، کمترین ِ حقوق است. و چه بسا این کمترین ِ حقوق، در روابطی که نام ِ دوستی را هم یدک نمی کشند، جزء حقوق باشد. الله اعلم.
**
در دل من چیزی ست، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی ست، که مرا می خواند.
سهراب
***
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
یا معیننا
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
سهراب سپهری
*
اندکی صبر سحر نزدیک است
یا امان من لا امان له
من آرزو داشتم که بعد از پیروزی انقلاب مسئولان ما با آگاهی و عرفان کامل به وظایف خود عمل کنند و انقلاب را به گرداب اختلاف و تشتت نیندازند. فقط به خدا بیاندیشند، برای خدا عمل کنند، خودخواهی و غرور و هوای نفس را زیر پا بگذارند و انقلابی نمونه در تاریخ و در عالم به وجود آورند.
اختلافات موجود نشان می دهد که کار ما بسیار خطرناک و سخت است و خیلی بیشتر باید زحمت بکشیم و مصائب و مشکلات را تحمل کنیم تا پخته و آماده این رسالت شویم و شایستگی این پیروزی را بیابیم. من فکر می کنم که در طوفان اختلافات و گرداب تهمت ها و شایعه سازی ها نصیحت نمودن و انتقاد کردن فایده ای ندارد بلکه باید با عمل صالح و صبر و مقاومت، معیارهای صحیح انسانی و خدایی را عملا ً پیاده کرد و راه درست را نشان داد تا خود مردم، خوبی را ببینند و راه صحیح را انتخاب کنند.
شهید (درویش مصطفا) چمران
*
چمران بودن سخت است ولی ممکن!
**
چنین قفس نه سزاست!!
***
گرچه یاران فارغند...
****
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
(...)
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.
*****
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
******
ربنا هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب
یا علام الغیوب!
خدا را بندگاني است كه براي سود رساندن به ديگران، نعمتهاي خاصّي به آنان بخشيده، تا آنگاه كه دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشان باقي ميگذارد، و هر گاه از بخشش دريغ كنند، نعمتها را از دستشان گرفته و به دست ديگران خواهد داد.
نهج البلاغه
*
خدایا ما را سودرسانانی قرار ده که قدر ِ این نعمت را می دانند.
**
خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم!
***
خدا رو شکر
یا انیس القلوب
در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشم ها به آن شهر دوخته بود که، چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.
در خارج این شهر دو نفر، یکی مسلمان و دیگری کتابی(یهودی یا مسیحی یا زردشتی)،روزی در راه به هم برخورد کردند.مقصد یکدیگر را پرسیدند.معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود.توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.
راه مشترک با صمیمیت در ضمن صحبت ها و مذاکرات مختلف طی شد.به سر دوراهی رسیدند. مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد.
پرسید: مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟
- چرا.
- پس چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه که آن یکی ست.
- می دانم، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.» اکنون تو بر من حقی پیدا کردی. من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم، و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.
- اوه، پیغمبر شما که اینچنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده.
تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه ی وقت علی بن ابی طالب علیه السلام بوده. طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداکار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت.
داستان راستان – جلد اول
*
شهادت استاد مرتضا مطهری بر ادامه دهندگان ِ راهش مبارک.
**
خدایا، ما را هدایت کن.
***
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی جان پیدا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
****
سایه ای بر دل ِ ریشم فکن ای گنج ِ روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
*****
یا من هو فی عهده وفی
******
ای دل بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد
هم درد و غم طی می شود، هم شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد
آری، سواری می رسد...
اللهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا
یا ناصرنا
کودکی هایم به سان ِ برق و باد
می رود از کف به این بی حاصلی
دوستی هایم شبیه قالبی یخ در میان ِ تابش ِ سوزنده خورشید ِ زمان
آب می گردد و
از هر طرف راهی بیابد
در زمین ِ این کویر ِ تشنه کام ِ بی مروّت
می رود از دست ِ من
.
تشنه ام
تشنه ی نوشیدن از آب ِ روان
دگر از رفتن و آوردن ِ یخ خسته شدم
زان همه صبر و تلاشم
نه یخی مانده نه آبی
خستگی هایم به تن مانَد و دل درد ِ جدایی
.
سایه بان خواهم ساخت
سایه بانی از مهر
و ستونش از صبر
سایه ای از همه سو تا به ابد
سایه ای پر ز سخن های خدا
سایه ای پر ز توکل به خدا
سایه ای خواهم ساخت
سایه ای خواهم ساخت
*
درختی ام که پر از قلب های کنده شده است
ز خالکوبی ِ غم های یادگار پرم
**
گر شور ِ به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
***
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
****
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
*****
یاد باد آن روزگاران یاد باد
******
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد
*******
- چرا گرفته دلت، مثل ِ آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان ِ رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار ِ آبی ِ دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.