خسته ام از این زمانه
خسته ام از قیل و قالش
خسته از بیداد و نیرنگ
خسته از نامردمی ها
خسته از روزان تلخ ِ پشتِ سر
خسته از شب های سخت
خسته از بی خوابی ِ خود
خسته از خوابیده بودن
□
کاش بودی در کنارم
تا برایت می سرودم
نغمه ی تلخ و حزین ِ بی کسی را
تا برایت می گشودم
دفترِ رنج و عذاب و شکوه ام را
□
کاش بودم در کنارت
تا که با لبخندِ سبزت
از دل غمدیده ام
می زدودی کلِّ غم های گذشته
می شدی همراه و همدم
از برای این غریبه
می شدی باران تندی
پاک می کردی
تمام دردهایم
□
باش با من
ای همیشه یاورِ من
ای نگاهت روشنای زندگی
□
تا فراموشم شود این خستگی
دست من را گیر، در دستان ِ خویش
سردی ِ دست مرا بر من ببخش
گرمی ِ دستان ِ خود بر من ببخش
س.ح.قریشی
25/8/86
.
.
.
"بنشین، مرو، حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست!
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری؟" مشیری
سبوی عشق را دادم به دستت
که ریزی در درونش مهر و رأفت
نمی ریزی محبت، کاش می شد
کم ِکم بشکنی، جانم فدایت
س.ح.قریشی
.
.
.
"اگر با من نبودش هیچ میلی سبوی من چرا بشکست لیلی"
حکمت 10
با مردم آنگونه معاشرت کنيد که اگر مرديد بر شما اشک ريزند و اگر زنده مانديد، با اشتياق به سوي شما آيند.
.
حکمت 50
دل هاي مردم گريزان است، به کسي روی آورند که خوشرويي کند.
نهج البلاغه
.
.
.
فکر می کنم حکمت ها به اندازه ی کافی شفاف بودند و احتیاجی به پ.ن. نیست.
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
قیصر امین پور
.
.
.
"موجیم و وصل ما از خود بریدن است ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است" قیصر امین پور
شب ِ عاشقان ِ بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کـز اول ِ شــب در ِ صبح باز باشــد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کـجا رود کـبوتر که اسیــر ِ باز باشــد
سعدی
.
.
.
روشنم می دارد.
اعتصام ِ یوسف
حسن رشدیه.
قوتم می بخشد
راه می اندازد
و اجاق ِ کهن ِ سرد ِ سرایم را
گرم می دارد از گرمی عالی دَمشان
*
نام بعضی نفرات
رزق ِ روحم شده است
وقت ِ هر دلتنگی
سویشان دارم دست.
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد.
نیما
حرف های بی تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بی قرار آتشند.
دکتر شریعتی
.
.
.
همین!!