یا من هو فی عهده وفی
مربی گریِ تیم فوتبالی رو به من سپرده بودن، البته دروازه بان تیم آماده بود. خیالم ازش راحت بود. مطمئن بودم اگه من تیم رو درست بچینم و تاکتیک درستی داشته باشم هرگز گل نمی خوره! واقعن کارش عالی بود.
تیم رو جمع کردم. سیستم ِ تیم ِ ما، یه دفاع ِ آخر داشت و چندین مدافع. بیشترین امیدم بعد از دروازه بان به این تک دفاع ِ آخر بود. روش حسابی سرمایه گزاری کرده بودم. کارش خوب بود، البته اگه کارش خوب نبود هرگز تو اون پست نمی ذاشتمش! ستاره تیمم بود. بهترین بود!! چند بار تو بازی های مختلف ِ پی در پی، کارش رو خوب انجام نداد و اشتباهاتی کرد. اما من ندید گرفتم. مضاف بر اینا، بین دو نیمه ی یکی از همین بازی ها که حسابی رفته بود روی اعصابم، نه گذاشت نه برداشت یه دفه گفت: "اگه احساس می کنی من دفاع آخر ِ خوبی نیستم منو بذار دفاع و یکی دیگه رو بیار دفاع آخر!!" این حرفِش برام گرون تموم شد. گذاشتم بازی تموم شه بعد از بازی کشیدمش کنار، فیلم بازی ها رو بهش نشون دادم و گفتم چه جاهایی اشتباه کرده، اما انگار نه انگار. اشتباهاتش رو شنید و گفت بله اشتباه کردم. دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: "خوب منو بذار دفاع و یه دفاع آخر دیگه برا تیمِت پیدا کن!"
نمی تونستم، سخت بود، خیلی باهاش کار کرده بودم، تاکتیکامو می فهمید، می دونست تو بازی ازش چی می خوام، نمی تونستم دوباره از اول شروع کنم و یکی دیگه رو آموزش بدم. کاش لااقل اول سعی می کرد اشتباهاتش رو جبران کنه، بعد می گفت بگرد دنبال دفاع آخر ِ دیگه ای! از این کارش خیلی ناراحت شدم.
شاید اخلاق حرفه ای رو بلد نبود!
تصمیم گرفتم برای مدتی که نمی دونم چقدر طول می کشه تیمم دفاع آخر نداشته باشه!!
بدونِ دفاع ِ آخر و بدونِ ستاره تیمم بازیا رو ادامه می دم.
...
..
.
بسی چون من و بسی چون تو:
صبحدم مرغ ِ چمن با گل ِ نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
.
خدایا:
فرو رفت از غم ِ غشقت دمم، دم می دهی تا کی!؟
.
توکل به خدا
یا حبیبَ من لا حبیبَ له
یا من یهدی من یشاء
روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت می کنم
دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیری ها(!) که من در کنج ِ خلوت(!) می کنم
...
..
.
همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
.
به مشهد خواهیم رفت!
یا احکم الحاکمین
به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانه ی زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره های آن ها را به غارت برده، در حالی که هیچ وسیله ای برای دفاع، جز گریه و التماس کردن نداشته اند.
لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون اینکه حتی یک نفر آنان زخمی بردارد و یا قطره ی خونی از او ریخته شود،
اگر برای این حادثه ی تلخ مسلمانی از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است!
...
..
.
می گویم:
از نظر علی(ع)، اگر برای آن حادثه ی تلخ، مسلمانی از روی تأسف می مرد، ملامت نمی شد و سزاوار بود!
اما:
حکومت اسلامی(!) - بیعت - مخالفت ِ امام ِ معصوم - هجرت - امر به معروف و نهی از منکر - کربلا - عطش - گوشواره - معجر - انگشت و انگشتر ِ امام ِ معصوم - غارت ِ پیراهن ِ پاره ی امام ِ معصوم - نعل ِ تازه - اسارت ِ اهل ِ بیت ِ امام ِ معصوم - تازیانه – گوشه ی خرابه - سر ِ بریده ی امام ِ معصوم ...
.
امان از دل ِ زینب
چه خون شد دل ِ زینب
.
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین.