یا معیننا
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
سهراب سپهری
*
اندکی صبر سحر نزدیک است
یا امان من لا امان له
من آرزو داشتم که بعد از پیروزی انقلاب مسئولان ما با آگاهی و عرفان کامل به وظایف خود عمل کنند و انقلاب را به گرداب اختلاف و تشتت نیندازند. فقط به خدا بیاندیشند، برای خدا عمل کنند، خودخواهی و غرور و هوای نفس را زیر پا بگذارند و انقلابی نمونه در تاریخ و در عالم به وجود آورند.
اختلافات موجود نشان می دهد که کار ما بسیار خطرناک و سخت است و خیلی بیشتر باید زحمت بکشیم و مصائب و مشکلات را تحمل کنیم تا پخته و آماده این رسالت شویم و شایستگی این پیروزی را بیابیم. من فکر می کنم که در طوفان اختلافات و گرداب تهمت ها و شایعه سازی ها نصیحت نمودن و انتقاد کردن فایده ای ندارد بلکه باید با عمل صالح و صبر و مقاومت، معیارهای صحیح انسانی و خدایی را عملا ً پیاده کرد و راه درست را نشان داد تا خود مردم، خوبی را ببینند و راه صحیح را انتخاب کنند.
شهید (درویش مصطفا) چمران
*
چمران بودن سخت است ولی ممکن!
**
چنین قفس نه سزاست!!
***
گرچه یاران فارغند...
****
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
(...)
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.
*****
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
******
ربنا هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب
یا علام الغیوب!
خدا را بندگاني است كه براي سود رساندن به ديگران، نعمتهاي خاصّي به آنان بخشيده، تا آنگاه كه دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشان باقي ميگذارد، و هر گاه از بخشش دريغ كنند، نعمتها را از دستشان گرفته و به دست ديگران خواهد داد.
نهج البلاغه
*
خدایا ما را سودرسانانی قرار ده که قدر ِ این نعمت را می دانند.
**
خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم!
***
خدا رو شکر
یا انیس القلوب
در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشم ها به آن شهر دوخته بود که، چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.
در خارج این شهر دو نفر، یکی مسلمان و دیگری کتابی(یهودی یا مسیحی یا زردشتی)،روزی در راه به هم برخورد کردند.مقصد یکدیگر را پرسیدند.معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود.توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.
راه مشترک با صمیمیت در ضمن صحبت ها و مذاکرات مختلف طی شد.به سر دوراهی رسیدند. مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد.
پرسید: مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟
- چرا.
- پس چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه که آن یکی ست.
- می دانم، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.» اکنون تو بر من حقی پیدا کردی. من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم، و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.
- اوه، پیغمبر شما که اینچنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده.
تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه ی وقت علی بن ابی طالب علیه السلام بوده. طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداکار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت.
داستان راستان – جلد اول
*
شهادت استاد مرتضا مطهری بر ادامه دهندگان ِ راهش مبارک.
**
خدایا، ما را هدایت کن.
***
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی جان پیدا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
****
سایه ای بر دل ِ ریشم فکن ای گنج ِ روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
*****
یا من هو فی عهده وفی
******
ای دل بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد
هم درد و غم طی می شود، هم شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد
آری، سواری می رسد...
اللهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا
یا ناصرنا
کودکی هایم به سان ِ برق و باد
می رود از کف به این بی حاصلی
دوستی هایم شبیه قالبی یخ در میان ِ تابش ِ سوزنده خورشید ِ زمان
آب می گردد و
از هر طرف راهی بیابد
در زمین ِ این کویر ِ تشنه کام ِ بی مروّت
می رود از دست ِ من
.
تشنه ام
تشنه ی نوشیدن از آب ِ روان
دگر از رفتن و آوردن ِ یخ خسته شدم
زان همه صبر و تلاشم
نه یخی مانده نه آبی
خستگی هایم به تن مانَد و دل درد ِ جدایی
.
سایه بان خواهم ساخت
سایه بانی از مهر
و ستونش از صبر
سایه ای از همه سو تا به ابد
سایه ای پر ز سخن های خدا
سایه ای پر ز توکل به خدا
سایه ای خواهم ساخت
سایه ای خواهم ساخت
*
درختی ام که پر از قلب های کنده شده است
ز خالکوبی ِ غم های یادگار پرم
**
گر شور ِ به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
***
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
****
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
*****
یاد باد آن روزگاران یاد باد
******
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد
*******
- چرا گرفته دلت، مثل ِ آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان ِ رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار ِ آبی ِ دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.
یا مفرِّجَ عن المغمومین
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار ِ یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل ِ من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت ِ کاری
نرسید آنکه ماهی به تو پرتوی رساند
دل ِ آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته ست
تو بکُش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک ِ همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ ِ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه ِ زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر ِ تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت ِ پیری که نداشت برگ و باری
سر ِ بی پناه ِ پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر ِ مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب ِ این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...
ﮬ. ا. سایه
پی نوشت:
*
مرغ ِ باغ ِ ملکوتم نیم از عالم ِ خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
**
ما بدین در نه پی ِ جشمت و جاه آمده ایم
از بد ِ حادثه اینجا به پناه آمده ایم
***
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر ِ دوستان گرده ایم
****
نه دل در عقل می بندم، نه سر در عشق می بازم
که این نامرد بی درد است و آن بی درد نامرد است
*****
قصه ی انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست ِ من شرمندگی ها می کشند
******
در ادب سوختن آموختن،شمع! مکن گریه از افروختن!
آه که در عربده ی سوختن، درس ِ کمال و ادبم می دهی
*******
به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند
چرا سیلی خور ِ امواج ِ دریا ساختی ما را!
********
این «این نیز بگذرد» ها نیز بگذرد!
یا شهید
دور تا دور نشسته بودیم، نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»
یادگاران – کتاب خرازی
...
توکل به خدا