یا نور المستوحشین فی الظلم
یک شهید! نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟
برای آن ها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ، فاجعه ی هولناک و شرم ِ زوال است،
گم شدن در نیستی است. آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود.
چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که:
«بمیرید، پیش از آن که بمیرید»!
.
در بیرون خبری نیست، هرکه به بیرون چشم بدوزد، در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد. به خود باز گرد؛
در آن جا همه چیز خواهی یافت زیرا همه چیز آن جاست. بیرون، ظلمات است.
از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد.
.
چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند، این به ظاهر دوستداران بشر! دروغ می گویند، دروغ، نمی فهمند؛
می فهمند و نمی خواهند؛ نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد، زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد، زندگی را چه آتشی گرم کند؟
اگر نیایش نباشد، زندگی را به چه کار شایسته یی صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، امام قائمی، موعودی در دل نباشد، ماندن برای چیست؟
اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد، صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد، بردباری در عطش از بهر چه؟
.
و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم؛
پس از این، مرا «کم تر» خواهید دید.
دکتر علی شریعتی
*
اول خوب بشناس بعد قضاوت کن. تحلیل هایی که فقط به خاطر این که اظهار نظر کرده باشی مطرح کنی – در صورتی که اطلاعی نداری- به درد ِ صنف ِ تاکسیرانان می خورد.
این قدر راحت درباره ی کسانی که اصلا ً ندیدیمشان قضاوت نکنیم!
**
قصد داشتم این جا از دولت و حامیانش انتقاد نکنم.
قصد داشتم این جا از مسئولین ِ بلند پایه و کوتاه پایه – چه آن ها که خود را مسئول می دانند و چه آن ها که خود را مسئول که هیچ، شهروند هم نمی دانند- انتقاد نکنم.
در کل قصد ِ داد و قال ِ لب ِ گودی نداشتم و نمی خواستم بنشینم و بگویم «لِنگِش کن».
هنوز به این آخری پایبندم اما ...
***
من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
****
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
یا من هو بعباده خبیر بصیر
سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.
سهراب
*
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
**
توکل بر تو
که به حال ما آگاهی و بینا
و بر همه چیز توانا
یا طبیب القلوب
برای سیاست بازی، برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذت بردن از زندگی، همیشه وقت است. اما برای فراگیری، وقت همین الان است و می گذرد. وانگهی، «بی مایه فطیر است». آدم بی سواد، سیاستش قیل و قال های بی ریشه است، و خدمتش پوچ و حقیر، و زندگی اش و لذتش گند، سطحی و عامیانه و بی ارزش.
ارزش و عمق و اصالت هر کاری، به میزان خودآگاهی، رشد شخصیت، سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است.
دکتر علی شریعتی
*
اگر پشتوانه فکری نداشته باشی، عباداتت هم به درد نمی خورد. همین می شود که در کشور، مشکلاتی پیش می آید.
مسلمان کسی ست که در مشکلات به یاد خداست و چون می داند که این سختی ها را در برابر دیدگان ِ معشوقش تحمل می کند، نه تنها رنجور نمی شود بلکه مشکلاتش را شیرین می بیند. اگر از اسلام به این پوسته ی ظاهری اکتفا نکنیم و سعی کنیم به عمق ِ اعتقادمان بیفزاییم، آن وقت است که کشورمان، اسلامی – بر مبنای اسلام ناب محمدی(صل الله علیه و آله)- خواهد شد. انشاء الله.
اعتقادی که پشتوانه فکری نداشته باشد، حجابی که فقط به خاطر اجبار والدین رعایت شود، نمازی که فقط برای خالی نبودن عریضه و نه برای ارتباط با خالق ِ پشتیبان ( یا عماد من لا عماد له) خوانده شود، پس از مدتی بی معنی تلقی خواهد شد. چنانچه در جامعه ی خود شاهدیم که چنین ارزش هایی به دلیل انتقال ناصحیح و کم کاری خودمان و خودشان، به دست فراموشی سپرده می شوند.
حال وظیفه ی ما چیست؟
وظیفه ی ما نشستن در کنج خانه نیست!
وظیفه ی ما داد و قال و شکایت از وضع موجود نیست!
وظیفه ی ما برخوردهای منفعلانه نیست!
وظیفه ی ما انجام کارهای مقطعی که هیچ هدف کلی را دتبال نمی کنند و برخی با دیگری تناقض دارند نیست!!
وظیفه ی ما فراگیری، دانستن، تفکر، نهادینه کردن ِ تفکر در خود (و [لا] تنسون انفسکم)، عمل به آن (و عملوا الصالحات)، شناخت محیط، حضور در اجتماع، انتشار حق، تصحیح ِ برداشت های نادرست، مبارزه با آنانی که حق را دیده اند ولی انکار می کنند و خیلی چیزهای دیگر است.
لکن وقت محدود است و وظایف بسیار. و آنکس –چه کشته شود و چه زنده بماند- در این کارزار پیروز است که از وقتش بهترین استفاده را بکند، که لیس للانسان الا ما سعی.
**
شروع به نوشتن که کردم، قصد ِ نوشتن (*) را نداشتم، اما نوشتم، به همین دلیل کامل نیست.
شرح و بسط و تصحیحاتش باشد برای بعد...
***
نگاه نکن که می گوید، بنگر چه می گوید!
****
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
سهراب
*****
اللهم احینا حیات محمد و آل محمد
یا انیس من لا انیس له
کودکان به بازی، در ساحل دریا خانه می سازند، به آن دل می بندند، با آن زندگی می کنند و دمی بعد موجی خروشان خانه را در خویش می بلعد، و عزایش را بر دل صاحب خانه می نشاند.
چنین است زندگانی ما در این دنیا؛ و اگر کودک، خانه بر ساحل سست دریا بنا می کند، ما خانه ی آرزوها بر ساحل باد می سازیم.
به کودکی ماننده ایم که با شور و شوق، آدمکی از برف می سازد و جاودانگیش را آرزو می کند و در نهایت بر نقشه های نقش بر آب شده و آرزوهای بر باد رفته افسوس می خورد.
متقین – سید مهدی شجاعی
*
دوستی و رفاقت، حقوقی بس عجیب برای هر دو نفر در پی دارد. حقوقی که گاه از روی سهو و گه گاه از روی عمد نادیده گرفته می شود. آن کس که وظایفش را می داند، باید عمل کند و در پی حقوقی که از او پایمال شده نباشد، چه اینها رحمت خداوند بر اوست و صبر بر این رنج ها راهی برای رشد...
یکی از این حقوق نشکستن ِ حرمت و نگفتن ِ سخنی ست که او را بیازارد. و این حرمت نگاه داشتن، کمترین ِ حقوق است. و چه بسا این کمترین ِ حقوق، در روابطی که نام ِ دوستی را هم یدک نمی کشند، جزء حقوق باشد. الله اعلم.
**
در دل من چیزی ست، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی ست، که مرا می خواند.
سهراب
***
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی