يا كنز الفقرا
تقصير او نبود.
شايد تقصير خانوادهاش بود. شايد پدر و مادرش اين چيزها را يادش نداده بودند. صندلي جلو نشسته بودم. دختر و پدر و مادرش هم عقب تاكسي. گويا رفته بودند مراسمي. مادر ميگفت: "ما فكر ميكرديم كارهايه!" و دختر با خنده گفت: "معلول جنگي". گمانم منظورش "جانباز دفاع مقدس تحميلي" بود!
آري، دخترك تقصيري نداشت. آخر او كه سن و سالي نداشت، حدود 8-9 سال. بچهها هم كه عادت دارند به هر چيز غير عادياي بخندند؛ از ترك ديوار گرفته تا زمين خوردن كودكي در برنامهي رنگارنگ و لهجهي غير معمول ديگران.
دختر فقط ظاهر را ميديد، همين كه ظاهر غيرعادي فرد را ميديد براي خنديدنش كافي بود. اما دختر نميدانست معلوليت خندهدار نيست. نميدانست هر چيز غيرعادياي خنديدني نيست. دختر اصلا ٌ نمي دانست جنگ چيست...
ادامه دارد...
*
زندگانی سیبی ست
گاز باید زد با پوست!