يا من يعلم مراد المريدين
کودکان دیوانهام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم
خانهي متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم
چون صدف در سینه مروارید پنهان کردهام
در دل خود مومنم، در چشم مردم کافرم
گرچه یک لحظهست از ظاهر به باطن رفتنم
چند صد سال است راه از باطنم تا ظاهرم
خلق میگویند: ابری تیره درپیراهنیست
شاید ایشان راست میگویند، شاید شاعرم
مرگ درمان من است از تلخ
و شیرینش چه باک
هرچه باشد ناگریزم هرچه
باشد حاضرم
يا من لا يشغله سوال عن سوال
همينطور كه تو صف راه ميرفتم با خودم درگير بودم، سرم داغ شده بود. نميدونستم چي كار بايد بكنم. يك دفعه به خودم اومدم، من در قبال خون اين بچهها مسئول بودم، من در قبال پيروزي يا شكست عمليات مسئول بودم.
تصميم گرفتم به هادي كه بچه محلم بود و تو صف نفر جلوييم بود خبر بدم كه با كمك هم بچهها رو برگردونيم، چون امكان رسوندن خبر به فرمانده وجود نداشت. آروم صداش كردم. به نشانهي توجه سرش را كمي تكان داد.
آروم گفتم
- هادي بايد برگرديم.
- چرا؟
- آخه جلو ميدون مينه!
- مطمئني!؟
ادامه دارد...
یا نور النور
شب عملیات است
در ستون حرکت می کنیم
فرمانده می خواهد از سمت غرب حرکت کند
دیشب که آمده بودم شناسایی دیدم میدان های مین سمت غرب خنثی نشده است
باید از سمت شمال برویم!!
گویا فرمانده از قضیه خبر ندارد!
باید به فرمانده بگویم که دارد اشتباه می کند ولی ستون هر لحظه دارد به میدان مین نزدیک می شود
شاید باید افراد ستون را متوجه قضیه کنم و نگذارم از آن سمت بروند
شاید باید خودم را به فرمانده برسانم و به او بگویم، ولی نمی توانم از ستون خارج شوم آخر کنار ستون پاکسازی نشده است
اگر به افراد جلویی هم بگویم که نفر به نفر به گوش فرمانده برسانند نیز دیر خواهد شد و کار از کار خواهد گذشت
نمی دانم چه باید بکنم...