یا ناصرنا
کودکی هایم به سان ِ برق و باد
می رود از کف به این بی حاصلی
دوستی هایم شبیه قالبی یخ در میان ِ تابش ِ سوزنده خورشید ِ زمان
آب می گردد و
از هر طرف راهی بیابد
در زمین ِ این کویر ِ تشنه کام ِ بی مروّت
می رود از دست ِ من
.
تشنه ام
تشنه ی نوشیدن از آب ِ روان
دگر از رفتن و آوردن ِ یخ خسته شدم
زان همه صبر و تلاشم
نه یخی مانده نه آبی
خستگی هایم به تن مانَد و دل درد ِ جدایی
.
سایه بان خواهم ساخت
سایه بانی از مهر
و ستونش از صبر
سایه ای از همه سو تا به ابد
سایه ای پر ز سخن های خدا
سایه ای پر ز توکل به خدا
سایه ای خواهم ساخت
سایه ای خواهم ساخت
*
درختی ام که پر از قلب های کنده شده است
ز خالکوبی ِ غم های یادگار پرم
**
گر شور ِ به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
***
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
****
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
*****
یاد باد آن روزگاران یاد باد
******
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد
*******
- چرا گرفته دلت، مثل ِ آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان ِ رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار ِ آبی ِ دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.