تبليغاتX
مهاجر - غربت!؟

یا من هو بعباده خبیر بصیر

سفر مرا به زمین های استوایی برد.

و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

سهراب

 

*

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

 

**

غربت هم ارثی ست!

 

***

توکل بر تو

که به حال ما آگاهی و بینا

و بر همه چیز توانا

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت توسط سید حسین |